زیبایی‌شناسی افلاطون

ووادیسواف تاتارکیویچ
ترجمه سیدجوادفندرسکی
بخش اول


افلاطون بی شک فیلسوفی بس تاثیرگذار در زمینه زیبایی شناسی بوده است.این مسئله را می توان از خلال رسائل او دریافت، مطالبی که از او درباره زیبایی شناسی موجود است،  از آراء فیلسوفی پرده برمی دارد که مفاهیم زیبایی شناسی را وارد نظام فلسفی خویش کرده و محصولی دگرگون ارائه نموده است. محصولی که بخش اعظم آن، با توجه به  مفهوم مثل قابل تجزیه و تحلیل است.  در پاره اول این مقاله  که بخشی از کتاب گرانقدر " تاریخ زیبایی شناسی"، نوشته ووادیسواف تاتارکیویج می باشد، 9 مورد از مطالب مربوط به افلاطون به بحث گذارده می شود. و در پاره دوم که در شماره بعد به چاپ خواهد رسید، 5 مطلب دیگر نیز مورد بحث قرار خواهد گرفت.


1.نوشته‌ها و مطالب افلاطون درباره زیبایی‌شناسی
چللر (Zeller)، مورخ مشهور فلسفه یونان، درباره افلاطون (پیش از میلاد 347- 427) فیلسوف بزرگ آتنی در دوره کلاسیک گفت که او به زیبایی‌شناسی نپرداخته است؛ و نظریه هنر جایگاهی در تاملات او ندارد. باری این سخن درست است، امّا تا این حد که بتوانیم بگوئیم اسلاف و معاصران او هم به زیبایی‌شناسی نپرداخته‌اند. به عبارت دیگر، افلاطون تدوین و تالیفی نظام‌مند از مسائل و اصول زیبایی‌شناختی ارائه نداد، ولی با این همه در نوشته‌هایش با تمام مسائل زیبایی‌شناختی درگیر بود. علائق، توانائی‌ها و اندیشه‌های بکر او در حوزه زیبایی‌شناسی گستره وسیعی را شامل می‌شد. او بارها و بارها به مسائل زیبایی و هنر رجوع کرد، بویژه در دو رساله مفصلش، جمهوری (Republic) و قوانین (Laws). او در سیمپوزیوم (Symposium) نظریه ایدئالیستی زیبایی و در آیون (Ion) نظریه روح‌باور زیبایی را مطرح نمود؛ و در فیلبوس (Philebus) تجربه زیبایی شناختی را تحلیل نمود. افلاطون در هیپیاس بزرگ (Hippias Major) (که اعتبارش بطور ناعادلانه‌ای مورد تردید قرار گرفته است) دشواری‌های تعریف زیبایی را آشکار نمود.
فیلسوفی جامع‌الاطراف‌تر از افلاطون هرگز وجود نداشته است: او زیبایی‌شناس، متافیزیسین، منطق‌دان و استاد اخلاق بود. در اندیشه او مسائل زیبایی‌شناختی با مسائل دیگر و به‌ویژه با متافیزیک و اخلاق در هم تنیده بودند. نظریه‌های متافیزیکی و اخلاقی اش بر نظریه های زیبایی شناختی او تاثیر گذاشت. نظریه ایدئالیستی او در رابطه با وجود و نظریه پیشینی او در خصوص معرفت و شناخت در تلقی او از مفهوم زیبایی انعکاس یافت، در حالی که نظریه روح‌باورش از انسان و نظریه اخلاق‌گرایش از زندگی، بر تلقی او از مفهوم هنر تاثیر گذاشت. در دیدگاه های او، برای اولین بار مفهوم زیبایی و هنر به درون یک نظام فلسفی بزرگ کشیده می‌شد. این نظام، نظامی ایدئالیستی، روح‌باور و اخلاق‌گرا بود. فهم زیبایی‌شناسی افلاطون تنها زمانی میسر است که آن را در ارتباط با نظریه‌های مُثُل، روح و دیدگاه های ایدئالیستی او مورد بررسی قرار دهیم. امّا جدا از نظام اندیشه او، آثار افلاطون برخی از ملاحظات و تاملات را درباره زیبایی‌شناسی شامل می‌شود، گر چه این تاملات عمدتاً در شکل اشارات، تلخیصات، کنایات و تشبیهات می‌باشند. آثار افلاطون در طول نیم قرن به وجود آمدند و او در مسیر تلاش و جستجوی مستمر برای یافتن راه حل‌های بهتر چندین بار دیدگاهش را تغییر داد. اندیشه‌های زیبایی‌شناختی او دچار این تغییرات و نوسانات بود و او را به فهم و درکی متفاوت از هنر کشاند. با این همه، وجود ویژگی‌های تکرارشونده در اندیشه او این امکان را میسر می‌سازد که زیبایی‌شناسی افلاطون را به عنوان یک کل واحد بدانیم.

2. مفهوم زیبایی
افلاطون در سیمپوزیوم می‌نویسد “اگر چیزی وجود داشته باشد که زندگی به خاطر آن بیارزد، آن نظاره زیبایی است.” تمام این گفت‌و‌گو، تحسین و ستایشی پر شور از زیبایی را به عنوان بالاترین ارزش در بر می‌گیرد. بدون شک، این نخستین ستایش شناخته شده از ادبیات است. او زمانی که زیبایی را تمجید و تحسین می‌کرد، چیزی متفاوت را از آنچه که امروز از این کلمه می‌فهمیم، می‌ستود. تا آنجائی که به او و یونان مربوط می‌شود، اشکال، رنگ‌ها و ملودی‌ها تنها بخشی از کل قلمرو زیبایی بودند. منظور آنها از این کلمه نه تنها اشیاء فیزیکی بلکه عناصر روانشناختی و اجتماعی، شخصیت‌ها و نظام‌های سیاسی، فضیلت‌ها و حقایق را در برمی‌گرفت. تلقی آنها از این کلمه نه تنها شامل چیزهایی می‌شد که دیدن و شنیدن‌شان لذت‌بخش است بلکه چیزهایی را در بر می‌گرفت که موجب تحسین و سرور می‌شوند.
در هیپیاس بزرگ، افلاطون تلاش کرد تا این مفهوم را تعریف کند. [در این رساله] شخصیت‌های اصلی سقراط و هیپیاسِ سوفسطائی هستند که هر دو تلاش می‌کنند ماهیت و ذات زیبایی را روشن سازند. به نظر می‌رسد که نخستین مثال‌هایی که آنها مطرح کردند، (دختران زیبا، اسب‌ها، سازهای موسیقی و گلدان‌ها) نشانه‌ای است بر اینکه آنها با تلقی محدودتر و صرفِ زیبایی‌شناختی به زیبایی پرداخته بودند. قسمت‌های بعدی محاوره [هیپیاس بزرگ] به  اشخاص زیبا، طرح‌های رنگی، تصاویر، ملودی‌ها و مجسمه‌سازی می‌پردازد. با وجود این، مثال‌ها با این فهرست تمام نمی‌شوند. سقراط و هیپیاس سرگرمی‌های زیبا، قوانین زیبا، زیبایی در سیاست و دولت را نیز جزو موضوعات زیبا به شمار می‌آورند. آنها قوانین زیبا را در کنار “بدن‌های زیبا” ذکر می‌کنند. هیپیاسِ سودباور معتقد است که “زیباترین چیز، کسب خوشبختی، لذت بردن از سلامتی، داشتن شهرت در میان هلنی‌ها و زندگی تا کهنسالی” است، در حالی که سقراط اخلاق‌گرا اعتقاد دارد که “حکمت و دانائی زیباترین چیز در میان دیگر چیزها است.”
همچنین در گفتگوهای دیگر، افلاطون تلقی مشابهی را از مفهوم زیبایی بیان می‌کند. او نه تنها زنان و زیبایی آفردویت، بلکه زیبایی عدالت، خردمندی، آئین‌های خوب، آموزش فضیلت و زیبایی روح را ذکر می‌کند. بنابراین، تردیدی وجود ندارد که تلقی افلاطون از مفهوم زیبایی بسیار گسترده بود. منظور او از این واژه نه تنها شامل ارزش‌هایی می‌شد که آن را “زیبایی‌شناسی” می‌نامیم، بلکه ارزش‌های اخلاقی و معرفتی را نیز در بر می‌گرفت. در واقع، تلقی او از مفهوم زیبایی با تلقی او از مفهومِ مبسوطِ خوب، تفاوت اندکی داشت. افلاطون، هم می‌توانست و هم واقعاً این دو واژه را به صورت مترادف و به جای یکدیگر بکار می‌برد. عنوان فرعی رساله سیمپوزیوم “درباره خوب” است، امّا رساله به موضوع زیبایی پرداخته است. چیزی که این رساله درباره مفهوم زیبایی می‌گوید با آنچه که گفتگوهای دیگر درباره مفهوم خوب مطرح می‌کنند، مطابق است. این اندیشه شخصی افلاطون نبود، بلکه دیدگاه مقبولِ کلی در میان یونانیان باستان بود. علاقه آنها به هنر کمتر از علاقه مردمان امروز نبود، امّا تلقی‌شان قدری تفاوت داشت. در دوران مدرن، مفهوم زیبایی معمولاً به ارزش‌های زیبایی‌شناختی محدود می شود. امّا در دوران باستان، مفهوم زیبایی وسیع و گسترده بود و اشیاء زیبا با شباهت‌های نسبتاً اندکی که به هم داشتند، یکجا جمع می‌شدند. مفهومی این چنین گسترده، زمانی که صورت‌بندی دقیق‌تری لازم بود، سود و فایده‌ای نمی بخشید؛ امّا از طرف دیگر می‌توانست به صورت‌بندی اندیشه‌های خیلی کلی‌تر در زیبایی‌شناسی فلسفی یاری رساند.
بنابراین، وقتی که افلاطون زیبایی را در سیمپوزیوم تحسین می‌کند، بایستی به یاد داشته باشیم که او تنها زیباییِ زیبایی‌شناختیِ فرم‌ها را تحسین نمی‌کند. زمانی که تلاش‌هایی انجام گیرد تا به ارزش‌های زیبایی‌شناختی اولویت داده شود، اغلب اظهارنظر افلاطون مبنی بر اینکه زیبایی تنها چیزی است که زندگی بخاطر آن می‌ارزد، مورد استناد قرار می‌گیرد. امّا با این حال، این چیزی بود که افلاطون آن را انجام نداد. او زیباییِ حقیقت و خوبی را بیشتر از زیبایی زیبایی‌شناختی ستود. اَخلاف و آیندگان در این مورد بیشتر از اعتبار و مرجعیت او استفاده کردند تا از اندیشه واقعی او.
3. حقیقت، خوبی، زیبایی
افلاطون نویسنده سه‌گانه معروف درباره “حقیقت، خوبی، زیبایی”، است که خلاصه والاترین ارزش‌های انسانی هستند. گرچه او زیبایی را در جایگاه ارزش‌های والا قرار داد امّا بالاتر از آنها نه. افلاطون به این سه‌گانه چندین بار اشاره کرده است: در فایدروس1 (Phaedrus) و همچنین در شکلی نسبتاً متفاوت، در فیلبوس (Philebus). در دوره‌های بعد این سه‌گانه گرچه با یک تلقی متفاوت، اما به هر حال مورد استناد قرار گرفت. ارجاعات افلاطون به حقیقت، خوبی و زیبایی غالباً این عبارت را در پی دارد "و تمام چیزهای مشابه". این مسئله نشان می‌دهد که او سه‌گانه را به عنوان یک خلاصه کامل و جامع نمی‌داند. مهمتر این که او در این متن، زیبایی را در معنایی یونانی مطرح کرده است که منحصراً زیبایی‌شناختی نیست. سه‌گانه افلاطون در قرن‌های بعدی، مورد توجه واقع شد، اما با تاکیدی بیشتر از افلاطون بر ارزش‌های زیبایی‌شناختی.

4. در مخالفت با فهم لذت‌گرایانه و کارکردی زیبایی
روشن است که افلاطون زیبایی را به ارزش پیوند داده است، امّا باید پرسید که آن را چگونه می فهمید؟ در هیپیاس بزرگ او پنج تعریف را مورد بررسی قرار می‌دهد: زیبایی به عنوان تناسب، به عنوان تاثیر و اثربخشی، به عنوان سودمندی (یعنی، به عنوان چیزی سودمند در ترویج خوبی)، به عنوان لذت برای چشم‌ها و گوش‌ها، و به عنوان فایده‌ای لذت‌بخش. این پنج تعریف را می‌توان عملاً به دو تعریف فرو کاست زیبایی به عنوان تناسب (زیرا اثربخشی و سودمندی می‌تواند به عنوان شکل‌های متفاوت تناسب در نظر گرفته شود)، و زیبایی به عنوان لذتی برای چشم‌ها و گوش‌ها.
نگرش افلاطون به این تعاریف چگونه بود؟ در گرگیاس (Gorgias)، یکی از گفتگوهای اولیه او، به نظر می‌رسد او به قبول هر دو تعریف به طور همزمان تمایل دارد، به همین خاطر او نوشت که زیبایی بدن هم به سودمندی آن در راستای هدف آفرینشش و هم به لذت‌بخش و خوشایند بودن آن برای چشم وابسته است.2 دیوگنس لائرتیوس (Diogenes laertius) این دیدگاه را تایید می‌کند، وقتی که می‌نویسد، براساس نظر افلاطون، زیبایی هم بر هدفمندی و سودمندی و هم بر شکلهایی که خوشایند چشم اند، بستگی دارد.3 با این حال، این توصیف دقیق نیست، زیرا گرچه افلاطون هر دو را در نظر داشت، امّا هیچیک از آن دو را قبول نمی‌کرد.
الف. هر دو تعریف در فلسفه پیش افلاطونی استفاده می‌شد. یعنی اولی – “زیبایی، تناسب است” – به سقراط متعلق بود. به هنگام بحث، افلاطون به همان مثال‌های سقراط اطمینان کرده و تکرار می‌کند که بعضی از بدن‌ها برای دویدن زیبا هستند و بعضی دیگر برای جنگیدن. سقراط برای اندیشه‌اش چنین مثال می‌آورد که یک صندوق خالیِ مناسب زیباتر است از یک سپر طلایی‌ای که برای دفاع به درد نمی‌خورد، در حالی که افلاطون معتقد بود که یک قاشق چوبی به خاطر تناسب بیشترش، زیباتر از یک قاشق طلایی است.
افلاطون دو ایراد را بر این تعریف وارد کرد. اولا، اینکه اشیاءِ متناسب، ابزار و وسیله‌ای برای غایت‌های خوب باشند، مستلزم این نیست که خودشان نیز خوب باشند، این در حالی است که زیبایی همواره خوب است. این مسئله را افلاطون به عنوان یک اصل بدیهی می‌داند و هر تعریفی را که با آن سازگار نباشد، قبول نمی‌کند. ثانیاً در میان بدن‌ها، اشکال، رنگ‌ها و اصوات زیبا، در واقع چیزهایی وجود دارد که به خاطر داشتن تناسب، آنها را ارج می‌نهیم، امّا چیزهایی نیز وجود دارد که به خاطر خودشان به آنها بهاء می‌دهیم و این چیزها در تعریف سقراط جایی ندارند. در واقع، خود سقراط اشیائی را که فی‌نفسه زیبا هستند از آنهایی که تناسبشان علت زیبایی‌شان است، جدا می‌کند.
ب. تعریف دوم، تعریفی که منشاء سوفسطائی دارد، این بود که زیبایی متشکل از “چیزیست که از طریق حس شنوایی و بینایی برای ما ایجاد لذت می‌کند”.4 افلاطون این را نیز رد می‌کند. زیرا زیبایی نمی‌تواند با واژه?های بصری تعریف شود چرا که زیبایی برای گوش نیز وجود دارد. همچنین زیبایی نمی تواند با واژه?های شنوایی تعریف شود، زیرا زیبایی برای چشم نیز وجود دارد. تعریف سوفسطائیان چنین بیان می کند که زیبایی چیزی مشترک برای چشم و گوش است، امّا در این باره که این شیء مشترک چه می‌تواند باشد، چیزی نمی گوید. تعریف سوفسطائیان، با محدود کردن زیبایی به محسوسات و فرم‌ها، مفهوم یونانی زیبایی را مقیدتر می‌سازد. با این حال افلاطون به ایده نخست یونانیان یعنی اینکه زیبایی هر آن چیزی است که تحسین انسان را برانگیزد، دل بست و از آن جدا نشد. [از نظر او] زیبایی نمی‌تواند به زیبایی برای چشم و گوش منحصر باشد. زیرا شامل حکمت و دانائی، فضیلت، رفتار اصیل و قوانین خوب نیز هست.

5. ادراک عینی زیبایی
افلاطون همچنین تعریف سوفسطائیان را مطرود می‌دانست زیرا این تعریف، زیبایی را به طور ذهنی تفسیر می‌کرد: لذت ویژگیِ عینیِ اشیاءِ زیبا نیست، بلکه واکنشی ذهنی به آنهاست. او نوشت، “من به آنچه که در نظر مردم زیباست نمی‌پردازم، بلکه به ماهیت و چیستی زیبایی می‌اندیشم.” در این باره او را نباید مبتکر و مبدع دانست، بلکه او پیرو دیدگاه سنتی یونانیان بود؛ این سوفسطائیان بودند که دیدگاه مخالف جدید را مطرح کردند. افلاطون زیبایی را از جهات مختلف با آنچه که سوفسطائیان می‌فهمیدند، متفاوت می‌دانست. او ابتدائاً گفت که زیبایی محدود به اعیان حسی نیست؛ ثانیاً زیبایی یک کیف عینی است، کیفی ذاتی در اشیاء زیبا، و نه واکنش ذهنی انسان به زیبایی: ثالثاً، معیار آن، حسِ فطریِ زیبایی است، و نه احساس‌گذرا و موقت لذت: و رابعاً، اینکه هر آنچه که دوستش داریم واقعاً زیبا نیست.
در جمهوری، افلاطون عاشقان زیبایی واقعی را با کسانی که صرفاً می‌خواهند ببینند و بشنوند، و لذت را در اصوات، رنگ‌ها و شکل‌ها می‌یابند در تقابل قرار می‌دهد.5 احتمالاً او نخستین فیلسوفی بود که تمایزی چشمگیر را میان زیبایی واقعی و ظاهری ترسیم کرد. شگفت‌انگیز نیست که دستاورد افلاطون همین تمایز باشد زیرا او کسی بوده است که میان فضیلت واقعی و ظاهری نیز تمایز قائل شده بود. افلاطون این قانون را که هر آنچه دوست داشته شود زیباست، نقض کرد: و این نقض قانون نتایج و پیامدهای مهمی را داشت. از یک طرف، راه را برای نقد زیبایی‌شناختی و تمایز میان داوری درست و نادرست زیبایی‌شناختی هموار کرد؛ و از طرف دیگر، مسیر تامل در ماهیت زیباییِ حقیقی را گشود و بسیاری از زیبایی ‌شناسان را از مطالعات تجربی بازداشت. بنابراین می‌توانیم افلاطون را به عنوان بنیانگذار نقد هنری و تفکر زیبایی‌شناختی بدانیم. در هیپیاس (Hippias)، او تمام تعاریف پذیرفته شده زیبایی را رد کرد، امّا تعریفی بهتر را ارائه ننمود؛ هیچ یک از نوشته‌های بعدی او تعریفی مبتنی بر فرم را نشان نمی‌دهد. در واقع، او دو مفهوم را بکار گرفت: یکی از آنها دارای خاستگاه فیثاغورثی بود و دیگری از خود او ناشی شد. تلقی و تصور دوم، که متعلق به خود افلاطون بود، در گفتگوهای مربوط به سال‌های پختگی او یعنی در جمهوری و سیمپوزیوم تکامل یافت، امّا در آثار موخر، در قوانین، او تلقی و مفهوم فیثاغورثی را اتخاذ کرد.

6. زیبایی به عنوان نظم و اندازه
براساس مفهوم فیثاغورثی که افلاطون آن را برگزید و تکامل بخشید، اساس و جوهر زیبایی در نظم (taxis)،‌ اندازه، تقارن(symmetria)، هماهنگی و هارمونی قرار دارد. به عبارت دیگر، نخست زیبایی به عنوان کیفیتی وابسته به نظم (ترتیب، هارمونی) در میان اجزاء دانسته می‌شد و سپس به عنوان کیف عددیِ قابل بیان با اعداد (اندازه، نسبت).
افلاطون فیلبوس را با این گفته تمام کرد که “اندازه (metriotes) و تقارن (symmetria) زیبایی و فضیلت هستند.6 بنابر این گفتگو، جوهر و اساس زیبایی، مثل تمام چیزهای خوب، در اندازه و نسبت قرار دارد. چنین اندیشه‌ای در گفتگویی دیگر یعنی سوفسطائی نیز دیده می‌شود که با یک اندیشه منفی تکمیل شده است، مبنی بر اینکه عدم توازن ... همواره زشت است.”7 در تیمائوس(Timaeus)  ، یکی از آثار موخر او، افلاطون از رابطه میان زیبایی و اندازه صحبت می کند، و با عباراتی کلی اذعان می نماید ، “هر آنچه که خوب است زیباست، و هر چیزی که خوب است نمی تواند فاقد نسبت و تناسب باشد؛”8 او اینگونه توضیح می دهد که اندازه زیبایی اشیاء را محدود می‌کند زیرا به آنها وحدت می‌بخشد.9 محاوره سیاستمدار روشن می‌سازد که در برخی از موارد اندازه به عنوان عدد دانسته می‌شود و در برخی دیگر به عنوان اعتدال و تناسب.10
این نظریه اندازه و تناسب فیثاغورثی بعدها در فلسفه افلاطون نسبتاً ظهور پیدا کرد، امّا یک جزء ثابت باقی ماند. و این جزء ثابت، آخرین کلامِ زیبایی‌شناسیِ افلاطونی را که در قوانین یعنی اثرِ بزرگِ دورانِ پیریِ افلاطون ظاهر می‌شود، فراهم می‌آورد. افلاطون معتقد بود مفهوم زیبایی که شبیه به مفهوم نظم، اندازه، تناسب و هارمونی است ویژگی مخصوص به انسان است11 که “رابطه او با خدایان” را بیان می‌کند. همچنین او براساس این مطلب، هنر را تحسین می‌کرد. مصری‌ها را می‌ستود؛ زیرا فهمیده بودند که نظم و اندازه در هنر مهم‌ترین عوامل تاثیرگذار می باشند و اعتقاد داشتند همین که اندازة درست دانسته شد، بایستی از آن تبعیت ‌نمود و دیگر نباید دنبال فرم‌های جدید گشت. او هنر آتنی معاصر خود را به خاطر ترک و فراموشی اندازه و تسلیم شدن به وسوسه لذت‌های بی‌بندوبار تقبیح می‌کرد. افلاطون هنر خوبِ مبتنی بر اندازه را در مقابل هنر بدی که به احساس انسان‌ها و واکنش‌های عاطفی آنها بستگی داشت، قرار می‌داد. او موسیقی‌دانان معاصر خود را سرزنش می‌کرد زیرا به عقیده‌اش آنان در نسبت با داوری ذهنی به داوری گوش نقش بیشتری قائل می شدند. او می‌گفت داوری حواس، معیاری نادرست برای زیبایی و هنر است. افلاطون نه تنها مدعی شد که زیبایی نوعی از اندازه مناسب است. بلکه تلاش کرد بفهمد که این اندازه چیست. در گفتگوی مِنون(Meno)  او دو نوع مربع را از هم متمایز دانست به طوری که رابطه آن‌ها به گونه‌ای است که ضلع یکی از آن دو برابر با نصف قطر دیگری است. به نظر می‌رسد که او این را به عنوان نسبتی آرمانی می‌داند. اگر گفته او را موثق بدانیم، معماران در طول قرن‌ها، ساختمان‌ها را براساس رابطه مربع‌ها بنا نهادند.
در تیمائوس(Timaeus) افلاطون نسبت‌های دیگری را نیز تشخیص داد و مطرح کرد. او از دیدگاه ریاضی‌دانان معاصرش استفاده نمود که گفتند تنها پنج شکل سه بُعدیِ منظم وجود دارد که به خاطر نظم‌شان “اجسام کامل” هستند. او اهمیتی‌کیهان شناختی را برای این پنج شکل که دارای کامل‌ترین نسبت‌ها بودند قائل بود و اعتقاد  داشت که جهان براساس آنها ساخته شده است، زیرا خداوند در ساختمان جهان نسبت های ناقص را به کار نمی گیرد. شبیه این نسبت‌ها را او در هنر نیز توصیه می‌کرد. به‌ویژه، مثلث‌های متساوی الاضلاع و فیثاغورثی را که جزو اجسام کامل می‌دانست. او فکر می‌کرد که تنها این اجسام و فرم‌های کامل واقعاً زیبا هستند. افلاطون مسبب این واقعیت بود که مثلث‌های تیمائوس – به اضافه مربع‌های منون – برای هنرمندان و به‌ویژه معماران فرم‌هایی آرمانی شدند؛ ابتدا بناهای یونانی، سپس رومی و بعدها بناهای قرون وسطایی در طول قرن‌ها براساس این مثلث‌ها و مربع‌ها بنا شدند. بنابراین هندسه، مبانیِ زیبایی‌شناسی را فراهم آورد. در نظریه زیبایی‌شناختیِ مربوط به اندازه، نظم و تناسب، افلاطون به هیچ وجه از فرمالیسم دفاع نکرد. درست است که در زیبایی و هنر نقشی تعیین کننده را برای فرم قائل شد، امّا در دیدگاه او زیبایی در فرم به معنای "چینش اجزاء" بود نه ظاهر اشیاء. او زیبایی ظاهر را تحسین می‌کرد امّا از زیبایی محتوا نیز غافل نبود. همچنین بر روابط بین آنها تاکید می نمود، زمانی که نوشت: هر کسی که به صورت زیبا برقصد و زیبا بخواند( Kalos) ، چیزی زیبا  ( takala)را رقصیده و خوانده است.

7. مثال زیبایی
مفهوم دیگر زیبایی نزد افلاطون که در دوره میانسالی از آن دفاع کرد، از باورهای فلسفی خود او که روحانی و ایدئالیستی بود، ناشی شد. او وجود بدن، ارواح، پدیده‌های محسوس و مُثُل را تصدیق می‌کرد. در نظر او روح کامل‌تر از بدن بود، در حالی که مُثُل کامل‌تر از بدن و روح بودند. از این باورها نتایج معینی به وجود آمد که به زیبایی‌شناسی مربوط می شد. افلاطون زیبایی را محدود به بدن نمی‌کرد، بلکه آن را ویژگی روح و مُثُل نیز می‌دانست، در حالی که زیبایی روح و مثل برتر از زیبایی بدن بود. برآیند فرض‌های فلسفی افلاطون، روحانی کردن و آرمانی کردن زیبایی بود، و در نتیجه چرخشی در زیبایی‌شناسی از تجربه به اندیشه و معنا اتفاق افتاد.
افلاطون این مسئله را که انسان‌ها از دیدن بدن‌های زیبا لذتی را ادراک می‌کنند، انکار نکرد، امّا اندیشه‌ها و اعمال را از بدن ها زیباتر می‌دانست. زیبایی روحانی یک زیبایی برتر است، گرچه برترین زیبایی نیست. برترین زیبایی در “مُثُل” قرار دارد، که به تنهایی “زیبایی محض” است. وقتی که کسی به انجام چیزی زیبا موفق شود، او خود را نمونه‌ای از مثل قرار می دهد.12 اگر بدن‌ها و ارواح زیبا هستند، بدین علت است که آنها به مثل زیبایی شباهت پیدا می‌کنند.13 زیباییِ آنها گذرا است، در حالی که تنها زیباییِ مُثُل جاودانی و ابدی است: “زمانی که این مسئله را دریابید، طلا، الماس و زیباترین پسران و جوانان چیز زیبایی به نظر نخواهند آمد.”
در سیمپوزیوم14 افلاطون متعالی‌ترین کلمات را برای زیبایی جاودانی و ابدی بکار برد: آن نه بوجود می‌آید و نه از بین می‌رود، نه فرا می‌آید و نه فرو می‌افتد؛ نسبتا زیبا و نسبتا زشت، زمانی زیبا و زمانی زشت، اینجا زیبا و برای دیگری زشت نیست؛ آن شبیه زیبایی چهره یا دست‌ها یا هر چیز تنانی دیگر نیست، و یا شبیه زیبایی اندیشه یا علم، موجود زنده، زمین، آسمان یا هر چیز دیگر نیز نیست: بلکه آن مطلق، تنها با خود یکتا و ابدی است و هر چیز زیبایی که به وجود می‌آید و از بین می‌رود قسمتی از آن را با خود دارد و در آن شریک است. وقتی که او مُثُل زیبایی را به عنوان متعالی‌ترین اندیشه دانست، از باور یونانیان جدا شد. این تلقی شخصی او، نشانه‌ای از یک انقلاب و دگرگونی بود و نه صرفا یک چیز بدیع. بنابراین زیبایی را به سوی یک قلمرو برین، متعالی و غیر تجربی سوق داد. این دگرگونی در سه جهت بود: 1.نخست اینکه، دامنه گسترده تلقیِ پیشینِ یونانی از مفهوم زیبایی، باز گسترده‌تر شد، به طوری که حالا شامل انتزاعیاتی می‌شد که از دسترس تجربه به دور بودند. 2. ثانیاً. یک ارزیابی جدید مطرح شد: با دفاع از زیبایی ایدئال، زیبایی واقعی بی‌مقدار و تحقیر شد. 3. ثالثا معیار جدیدی برای زیبایی ارائه شد: معیارِ زیباییِ چیزهایِ واقعی حالا به دوری یا نزدیکی از مُثُل زیبایی بستگی داشت.
تا این زمان، فیلسوفان سه معیار را برای زیبایی مطرح کرده بودند. معیار سوفسطائیان تجربه زیبایی‌شناختی سوبژکتیو بود، و به عبارت دقیق تر، در مقدار و سطح لذتی که در آن تجربه وجود دارد. برای فیثاغورثیان معیار، نظم عینی و هارمونی بود. اما سقراط معیار زیبایی را در کارکرد آن و در حد و مقدار سازگاری زیبایی با هدفی که برای آن در نظر گرفته شده بود، می دید. حال افلاطون با معیار چهارم پا پیش می‌گذارد: یعنی مُثُلِ کامل زیبایی که ما آن را در ذهن خود داریم و با آن زیبایی اشیاء را اندازه می‌گیریم. سازگاری با مُثُل، از لذتی که زیبایی به ما می‌بخشد، مطمئناً معیاری متفاوت است، متفاوت از شکلی که دارد و یا کاری که انجام می‌دهد. تلقی افلاطونی آشکارا با تلقی سوفسطائیان در تضاد بود، و با دیدگاه سقراطی تطابق نداشت؛ اما با تلقی فیثاغورثی همراه بود در واقع، آن دو حتی مکمل هم بودند. افلاطون در سال‌های بعد تاکید زیادی را بر تلقی فیثاغورثی داشت حتی بیشتر از تلقی خودش. بنابراین او برای نسل‌های بعد زیبایی‌شناسی ریاضی و متافیزیکی را به ارث گذاشت. دیدگاه‌هایِ فلسفیِ افلاطون رنگی ایدئالیستی به زیبایی‌شناسی او داد، امّا یک رنگ اخلاقی نیز بدان بخشید. یونانیان مانند زیباییِ زیبایی‌شناختی، ‌اخلاق را نیز ارج می‌نهادند؛ و امّا در دوره کلاسیک آنها به ‌ویژه مجذوب زیبایی جهان مرئی، صحنه‌های نمایش، مجسمه‌ها، معابد، موسیقی و رقص شده بودند. زیبایی اخلاقی برای افلاطون موقعیتی چشمگیر را فراهم آورد. او بر یکی دانستن خوبی و زیبایی توسط یونانیان اصرار می‌ورزید، اما تاکید را وارونه کرد. بنا به عقیده یونانیانِ طبقه متوسط، آشکارترین واقعیت این بود که اشیای زیبایی وجود دارند که بالذاته (eo ipso)  خوب هستند. امّا برعکس بنا به نظر افلاطون، روشن‌ترین واقعیت اینست که اشیایی وجود دارد که خوبند، و به خاطر همین، تحسین انسان‌ها را بر می‌انگیزند و زیبا دانسته می‌شوند.

8. زیبایی بزرگ و زیبایی اعتدال؛‌زیبایی نسبی و زیبایی مطلق
افلاطون یک هنرمند بود و عاشق هنر، امّا همچنین فیلسوفی بود پر از بی‌اعتمادی نسبت به هنر. مفهوم کلی زیبایی و هنرِ او از فلسفه او ناشی شده بود، امّا هنرمندی و خبرگی او علت بسیاری از ملاحظات و دیدگاه‌های ویژه، اندیشه‌ها، تحلیل‌ها و تمایزات او بودند. در قوانین، افلاطون میان هنر بزرگ (, megaloprepes)و هنر  برآمده ازاعتدال( Cosmion)، میان زیبایی جدی و زیبایی سرگرم کننده تمایز قائل شد. او در شعر، تئاتر، موسیقی و رقص این دوگانگی و ثنویت را یافت. تمایزی را که او طرح کرد، منشاء تمایز میان امر والا و زیبایی‌ای شد که در قرن هجدهم اهمیت پیدا کرد.15
در دوره ما به نظر می‌رسد که هنوز تمایز دیگر افلاطون مهم‌تر و نو است. در فیلبوس او میان زیباییِ اشیاءِ ‌زیبا (و نمایش آنها در نقاشی) از یک طرف و زیبایی فرم‌های انتزاعی، زیبایی خطوط مستقیم، دایره‌ها، سطوح و اجسام سه بُعدی از طرف دیگر، تمایز قائل شد.16 او فکر می‌کرد که زیباییِ نوع اول نسبی است و امّا نوع دوم همواره زیبا و به خاطرِ خودِ زیبایی زیباست. افلاطون زیباییِ اشکالِ انتزاعیِ ساده و همچنین رنگ‌های خالص را ترجیح می‌داد زیرا فکر می‌کرد که آنها زیبا و دلنشین‌اند. می‌توانیم تصور کنیم که اگر او هنر انتزاعی را می‌شناخت آن را تایید می‌کرد. رویکرد او نسبت به هنرهای تجسمی شبیه به رویکرد فیثاغورثی‌ها نسبت به موسیقی بود. افلاطون فکر می‌کرد که اشکال ساده زیبا، رنگ‌ها و اصوات لذتی ویژه را فراهم می‌آورند.17 این لذت‌ها منحصر به فردند، به طوری که با هیچ دردی آمیخته نیستند. با این معیار انسان می‌تواند تجارب زیبایی‌شناختی را از تجارب دیگر تفکیک کند. این ملاحظات ویژه افلاطون، حتی اساسی‌ترین و مهم‌ترین آنها، از مفاهیمِ کلیِ هنر او تاثیر خیلی کمتری داشتند. مفاهیم کلی هنر افلاطون علی‌رغم این حقیقت که بسیار بیشتر از ملاحظات و دیدگاه‌های خاص او پرسش برانگیز بودند، بعد از او در طول قرن‌ها تاثیر زیادی بر جای گذاشتند و در عمل میراث زیبایی‌شناختی واقعی او شدند.

9. مفهوم هنر؛ شعر در برابر هنر
رابطه میان نظریه هنر و نظریه زیبایی افلاطون نسبتا غیردقیق است. او بزرگترین زیبایی را نه در هنر، بلکه در جهان می‌دانست. افلاطون تلقی گسترده یونانیان از هنر را به کار می‌برد که شامل هنرهای کاربردی نیز می‌شد؛ به نظر او و همچنین به نظر دیگر یونانیان، نه تنها نقاشی یا موسیقی، بلکه هر چیزی را که انسان به صورت هدفمند و با مهارت تولید می‌کند، هنر است. او می‌گفت، انسان هنر را کشف کرده است، زیرا طبیعت به‌طور کافی نیازهای او را برآورده نکرده و بنابراین او نیازمند مصونیت می باشد. البته افلاطون به هنگام بیان این گفته طبیعتاً به بافندگی و ساختمان‌سازی فکر می‌کرد نه به نقاشی و مجسمه‌سازی. تلقی افلاطون از هنر شامل هنرهای کاربردی نیز می‌شد؛ امّا به نظر می‌رسید که شعر را در بر نمی‌گرفت، چرا که او شعر را مقوله‌ای از جنس مکاشفه و الهام می‌دانست نه از جنس مهارت. افلاطون در حالی که دیدگاه یونانی شعر را گسترش و تکامل می‌داد، آن را امری پیشگویانه و غیر عقلانی می دانست. او در آیون (Ion) نوشت، “آن نویسندگان شعرهایِ باشکوهی را که تحسین می‌کنیم”، “این برتری و علو را با رعایت قوانین هنری به‌دست نیاورده‌اند، بلکه اشعار زیبایشان را در حالتی از الهام سروده‌اند، انگار که روحی غیر از روح خودشان در حالتی از جنون الوهی بر آنها تسلط پیدا کرده است”.18 “شاعران ... مفسر خدایان هستند”.19 همچنین افلاطون، در فایدروس (Phaedrus) ، شعر را به عنوان یک دیوانگی والا و فخیم (mania) توصیف کرد، وقتی که موزها الهام می‌کنند، “روح از سروده‌ها و اشکال دیگر آفرینش هنری سرشار و لبریز می‌شود”. به نظر او“هر کسی که بدون این شوریدگی و جنون ناشی از الاهگان هنر بر دروازه شعر بکوبد و فکر کند که تنها مهارت، او را شاعری خوب خواهد ساخت، او و منطق آثارش از شوریدگی شعر بی نصیب خواهد ماند”.20 این گفته بر تقابل مهمی میان الهام و هنرمندی تاکید می‌کند. افلاطون در نسبت دادن شعر به الهام تنها نبود: دموکریتوس نیز این‌گونه می‌اندیشید. این دو فیلسوف ایدئالیست و ماتریالیست شعر را از لحاظ روان‌شناختی چیزی منحصر به فرد می‌دانستند. قائل شدن به الهام صرفاً در شعر و طبقه بندی هنر و صنایع دستی ویژگی دوران اولیه بود. افلاطون بیشترین تاکید را بر تضاد میان شعر و هنر داشت؛ امّا او خود همزمان این تضادها را متزلزل کرد. او مشاهده کرد که تمام اشعار مبتنی بر الهام نیستند، زیرا نویسندگانی وجود دارند که آثارشان وابسته به امور روزمره، عادی و تکراری است. شعرِ “جنون آمیز” ناشی از جنون شعری است،21 و همچنین شعرِ “فنی” نیز وجود دارد که بواسطه مهارت در نوشتن خلق می‌شود. این دو نوع شعر ارزش یکسانی ندارند: افلاطون نوع اول را متعالی‌ترین فعالیت انسان و نوع دوم را هنری مثل هنرهای دیگر می‌دانست در مقامات و سلسله مراتب انسان که افلاطون در فایدروس مطرح می‌کند، دو جایگاه متفاوت را برای شاعر ذکر می‌کند: برای برخی از آنها به همراه هنرمندان صنایع دستی و کشاورزان، جایگاهی فروتر و برای برخی دیگر، همان‌هایی که “توسط الاهگان هنر برگزیده شده‌اند،” متعالی‌ترین و بلندترین مقام و رتبه، به همراه فیلسوفان، اختصاص یافته است. به همین منوال، در سیمپوزیوم، او میان شاعرانی که “انسان‌هایی خدایی” و “واسطه بین خدایان و انسان‌ها” هستند و شاعرانی که هنر و حرفه معینی را می‌دانند و صرفاً “کارگرانی” ساده هستند، فرق می‌گذارد.افلاطون این ثنویتِ شاعر – صنعتگر را در میان شاعران تشخیص می‌دهد و نه در میان هنرمندان: زیرا به نظر او، نقاشان و مجسمه‌سازان چیزی بیشتر از صنعت‌گر و استادکار نبودند.

منبع:
Wladyslaw Tatarkiewicz , History of Aesthetics, Thoemmes Press 2005.